peiman

به چشمانت بیاموز ؛که هرکس ارزش دیدن نداردبه دستانت بیاموز ،که هرگل ارزش چیدن نداردبه قلبت بیاموز که هر کس کنج آن جایی ندارد

چو شد روز رستم پرید پشت رخش

بتازید سوی تهران و قم و رشت

سواری به تندی باد و چو تیر

به چالاکی یوز و آهو و شیر

رسید در بزرگراه تهران و قم

بگفتا به اهوازی: "زودی بِرُم"

چو پهنی و آسفالت آن راه دید

بزد نعره ای تند و اسبش رمید

ز سرعت بزد آمپر رخش بالا

میگفتش: برو حیوون سُم طلا

چو سرعت بالای 120 رسید

ز اسبش صدای بوق و بوق شنید

هر چی که باشه رخش هم ایرانیه

چو سایپا و ایران خودرو عالیه

به یکباره رستم صدایی شنید

یکی زانتیا پشت رخشش بدید

کشید کله اش جیغ و فریاد و سووت

نگو  کنترلِ نامحسوس بود

بلندگو چیزی گفت که او گشت خار

سواری رخش زود بکش یک کنار

به ناچار رستم کناری کشید

ز رخشش در آمد دلش بر دمید

بگفتا ببین اسب و این سایه را

نناز این سمند گران مایه را

بخنده بگفتش سمندم کجاست؟

نده سوتی مونگول که این زانتیاست

تهمتن خروشید و دادی کشید

سریع از ماشین قفل فرمان کشید

بگفتا به افسر به خشم و به کین

که نسل نو گرز سام است این

بزد هر دو را خرد و ناکار کرد

فرار کرد و آمد ز دشت نبرد

بزد گوری و اسب تیمار کرد

هوسِ چایی بعد سیگار کرد

دو روزی فراری و آواره بود

به ناگه درونش خالی گشت زود

در اطراف او چند مامور بود

لباس شخصی بودند ولی ضایع بود

چو دستش به  قفل و به زنجیر رسید

زدند اسپری فلفلی جیغ کشید

گرفت دست به چشمانش آن شیر گُرد

ندانی چقدر چوب باطون بخورد

ز پا آویزان بود سه روز و سه شب

میخورد چوب و شلاق و سیلی و ضرب

در اخر تنش خسته و روی زرد

سند داد زال، رستم آزاد کرد

دگر رستم هر وقت که ناجا بدید

بکرد تعظیمی و صلوات کشید

نوشته شده در چهارشنبه 31 فروردین‌ماه سال 1390ساعت 09:38 ق.ظ توسط پیمان| 5 نظر|

Design By : Mihantheme

کد موزیک می خوای؟